المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

486

مروج الذهب ( فارسى )

هلاكمان نكند » و خداى تعالى سخنشان را با اين گفتار رد فرمود كه « در اين باب علمى ندارند و جز گمان نكنند » بعضى از آنها نيز به يهوديگرى و مسيحيگرى متمايل شده بودند بعضى نيز بر رسوم جاهليت و بدويگرى بودند . يك دسته از عربان نيز فرشتگان را ميپرستيدند و پنداشتند كه فرشتگان دختران خدايند و آنها را ميپرستند تا پيش خدا و شفاعتشان كند همين‌ها بودند كه خدا عز و جل با اين گفتار از آنها خبر داده كه فرمايد « براى خدا دختران انگارند ، و او منزه است ، و براى خودشان هر چه هوس دارند » و اين گفتار او تعالى « مرا از لات و عزى و منات سومين ديگر خبر دهيد آيا پسر خاص شماست و دختر خاص خداست كه اين خود قسمتى ظالمانه است » از جمله كسانى كه بتوحيد و معاد معترف بود و از تقليد بر كنار بود عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بود وى چاه زمزم را كه پر شده بود حفر كرد و اين در ايام پادشاهى خسرو قباد بود و از آنجا دو آهوى طلاى در و گوهرنشان و زيورهاى ديگر و هفت شمشير قلعى و پنج زره فراخ بر آورد و از شمشيرها درى براى كعبه بريخت و يكى از دو آهو را ورق طلا كرد و زينت در كرد و ديگرى را در كعبه نهاد . عبد المطلب اول كس بود كه غذا و آب دادن حاجيان را معمول كرد و اول كس بود كه آب شيرين به آنها نوشانيد و در كعبه را مطلا كرد . عبد المطلب نذر كرده بود كه اگر خدا عز و جل ده پسر به او داد يكى را براى خداى تعالى قربان كند و چون خداوند ده پسر به دو داد ميبايست محبوبتر از همه را كه عبد الله پدر پيمبر صلى الله عليه و سلم بود قربان كند و بوسيله تير قرعه زد و صد شتر بفداى او داد كه حكايتى دراز دارد . وقتى ابرهه با حبشيان بيامد و به نشانه‌هاى حرم رسيد در محل معروف به جنب المخصب فرود آمد عبد المطلب بن هاشم را پيش او بردند و گفتند كه پيشواى مكه است . ابرهه او را احترام كرد و مهابت نور پيمبر صلى الله عليه و سلم كه در پيشانى او نمودار بود ابرهه را گرفت و به دو گفت « اى عبد المطلب چيزى از من بخواه » و او فقط شتران خويش را از او خواست . ابرهه بگفت تا شترانش را باز دادند آنگاه